♥پرنیا✿◕ ‿ ◕✿♥پرنیا✿◕ ‿ ◕✿، تا این لحظه: 17 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

پــــرنیــــا هدیه خوب خدا✿◕ ‿ ◕✿

گریم ورنگ انگشتی..

عسلی من این روزها تو همه ی وقت مامان رو پر کردی وخواسته هات باعث میشه تا من بدنبال چیزهای جدید وخلاقیت بیشتر باشم .اواخر هفته ای که گذشت خیلی دوست داشتی که گریمت کنم وهمش میگفتی که با (زوالم الایشی)لوازم آرایشیت منو گریم کن ومن هم قبول نمی کردم وبهت میگفتم که اینا پوستت رو خراب میکنه تا اینکه دیدم دست بردار نیستی وبه پدر جون گفتم تا برات رنگ انگشتی وقلم گرفت ومن هم شما رو گریم کردم البته تنها نه همراه با پویا ویاسمن که روز بعدش هم عمه جون اومد وامیرحسین هم به جمعتون اضافه شد ومنم که دل عسل خانمم رو نمیشکنم همتون رو  درست کردم وکلی لذت بردید وبا هم بازی کردید ومن هم از خوشحالیتون خوشحال... این هم عکسهاتون.. ...
21 ارديبهشت 1392

یه مهمونی..

گل پرکم: دیروز جمعه برای ناهار ولیمه یکی از اقوام دعوت بودیم تالار" چون مامانی وعمه جون دوسال پیش  رفته بودن وتو ولیمشون شما کوچیک بودی ویادت نبود که تالار به جز عروسی کاربردهای دیگه ای  هم داره تا آخر مهمونی گیر داده بودی  چرا عروس نمیاد وتازه پس چرا نمیرقصیم این عکسها رو هم دختر عمه جون زحمت کشید واز شما انداخت منم میزارم تا یادگاری از اون روز  برات بمونه قربون تو دختر اجتماعی برم که انقدر دوست داری با بچه هازود ارتباط برقرار کنی البته کیانا جون هم خیلی ناز ومثل شما عاشق بچه ها بود خیلی زود با هم دوست شدید این عکس رو هم یادگاری براتون  میزارم تا بزرگ که شدید ببینی چه ناز گلایی بود...
14 ارديبهشت 1392

باتو تکرار کودکیها...

عسلم.. با تو تمام تجربه های شیرین کودکیم دوباره زنده میشه وبا تمام وجود احساس خوشبختی میکنم واگه تو دلم هم غصه ای بشینه به خاطر وجود نازنینت خیلی زود ازیادم میره وبافکر روزهای خوبمون وروزهای بهتری که در پیش داریم شور زندگی تو تمام تنم پرمیشه .. دختر شیرین وباهوشم خیلی بلایی با تک تک کلمه هایی که میگی منو واطرافیان رو شگفت زده میکنی وخیلی بزرگتر والبته فهمیده تر از سنت عمل میکنی ومن خیلی خوشحالم که دخترم انقدر باهوش وعاقله وتمام عشقی که من وپدر جون بهش میدیم بهمون بر میگردونه میادوبا تمام وجود میبوستمون ومیگه خیلی دوستون دارم که اون لحظه رو با تمام دنیا عوض نمیکنم. این عکسها رو تو چند روز مختلف ازت انداختم وبعد که کنار ...
10 ارديبهشت 1392

رخصت داش پرنیا:)

عسلم چند روز پیش رفتیم خونه مامان جون بعد از نهار شما با دایی مهدی رفتید رو تخت تا باهم کمی استراحت کنید دایی گفت بیا از من و پرنیا یه عکس بگیر منم اطاعت کردم واز دایی وخواهر زاده عکس گرفتم وبعد رفتم تا به مامان تو جمع کردن ظرف های نهار کمک کنم... بعد از تموم شدن کارهامون رفتیم تو پذیرایی نشستیم که دیدیم تو وداییها با یه گریم باحال اومدید بیرون ومن ومامانی این شکلی دیگه نمی تونستم خندم رو نگه دارم وشدم این شکلی بعضی عکسها کیفیت نداره به همون علتی که بالا گفتم در حال خنده ازتون عکس گرفتم تمام گریم ها وژست های عسل خانمم کار دایی مهدی هستش واقعا کارت عالی بود داداش گلم پرنیا ودایی ...
8 ارديبهشت 1392

تا اطلاع ثانوی.....

  بدن انسان می تونه تا 45 واحد درد رو تحمل کنه. اما زمان تولد، یک زن تا 57 واحد درد رو احساس می کنه این معادل شکسته شدن همزمان 20 استخوانه! مادرتون رو دوست داشته باشید ...   و برای ابراز عشق و علاقه به مادرتون منتظر یک روز خاص نباشید ... تا اطلاع ثانوی : هر روز ، روز مادره ...
1 ارديبهشت 1392

یادش بخیر...

دختر قشنگم کلی حرف هست که در مورد این روزهامون باید برات بگم : اول از همه این روزها خیلی بابت پر کردن وقتهای بیکاریت باهات درگیرم اصلا راضی نمیشی که کلاسهای آموزشی بری بقیه هم میگن اصرار نکنم تابرای آینده مشکلی پیش نیاد از پارسال که کلاس ژیمناستیک رو نصفه رها کردی وحاضر نشدی بری دیگه زیر بار کلاس رفتن نمیری امروز با هم همراه دوست مامان رفتیم باغ جهان که الان پارک بانوان شده که عالی بود فضای قشنگی داشت با تمام امکانات کلی بازی کردی وبهت خوش گذشت وبهتر از اون این بود که هیچ محدودیتی نبود وبدون لچک ولباسهای دست وپا گیر کلی ورزش وبازی والبته کلی تاب سواری کردیم وقرار شد هفته ای یکی دوبار بریم البته اونجا هم کلاس های ورزشی برای شما بود ...
28 فروردين 1392

آرزوی من این است...

بازهم به لطف یکی از دوستای گلمون به یه بازی دعوت شدیم :  نوشتن آرزوهاتون توی وبلاگتون و دعوت از سه تای دیگه از دوستان وبلاگیتون برای ادامه کار خوشحال میشم قبول کنی عزیزم » ممنون از مامان بردیای نازنینم که مارو به این بازی دعوت کرد ( برایت دنیایی به زیبایی هر آنچه که زیبایش میدانی آرزو میکنم دوست خوبم) باید با صداقت بگم که تا قبل از بدنیا اومدن پرنیای نازم برای نوشتن ارزوهام چندین دفتر هم کافی نبود وآرزوهام تا بی نهایت ادامه داشت ولی از روزی که فرشتم رو تو آغوش گرفتم وحس خوب مادر شدن رو تجربه کردم تنها آرزوم سلامتی وعاقبت بخیری دخترم وتمام بچه ها بوده وفکر میکنم تو این بازی تمام مادرها یه آرزوی مشترک داشته باشن.. ...
26 فروردين 1392

روزهای عید دیدنی..

دختر قشنگم: اولین روز عید طبق معمول همیشه رفتیم خونه مامانی جون ومثل همیشه بهمون خیلی خوش گذشت امیدوارم همه پدر مادرها همیشه سلامت باشن.. این هم هفت سین مامان گلم که سال پیش براش درست کردم آخه مامانی خیلی به هفت سین علاقه داره ومن هم براش هر سال یه هفت سین درجه یک درست میکنم عسلم تو راه خوابش برده... تا روز چهارم جایی نرفتیم ومیزبان مهمونهای گلمون بودیم وروز بعد نوبت عید دینی ما رسید دید وبازدید زیاد بود که فقط عکست با دختر عمه های گلت وهفت سین عمه جون هارو برات میزارم تا یادگاری برات از عید امسال بمونه درضمن تمام هفت سینهای توعکسها رو خودم درست کردم خونه عمه جون که رسید...
9 فروردين 1392