♥پرنیا✿◕ ‿ ◕✿♥پرنیا✿◕ ‿ ◕✿، تا این لحظه: 17 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

پــــرنیــــا هدیه خوب خدا✿◕ ‿ ◕✿

یادش بخیر...

دختر قشنگم کلی حرف هست که در مورد این روزهامون باید برات بگم : اول از همه این روزها خیلی بابت پر کردن وقتهای بیکاریت باهات درگیرم اصلا راضی نمیشی که کلاسهای آموزشی بری بقیه هم میگن اصرار نکنم تابرای آینده مشکلی پیش نیاد از پارسال که کلاس ژیمناستیک رو نصفه رها کردی وحاضر نشدی بری دیگه زیر بار کلاس رفتن نمیری امروز با هم همراه دوست مامان رفتیم باغ جهان که الان پارک بانوان شده که عالی بود فضای قشنگی داشت با تمام امکانات کلی بازی کردی وبهت خوش گذشت وبهتر از اون این بود که هیچ محدودیتی نبود وبدون لچک ولباسهای دست وپا گیر کلی ورزش وبازی والبته کلی تاب سواری کردیم وقرار شد هفته ای یکی دوبار بریم البته اونجا هم کلاس های ورزشی برای شما بود ...
28 فروردين 1392

آرزوی من این است...

بازهم به لطف یکی از دوستای گلمون به یه بازی دعوت شدیم :  نوشتن آرزوهاتون توی وبلاگتون و دعوت از سه تای دیگه از دوستان وبلاگیتون برای ادامه کار خوشحال میشم قبول کنی عزیزم » ممنون از مامان بردیای نازنینم که مارو به این بازی دعوت کرد ( برایت دنیایی به زیبایی هر آنچه که زیبایش میدانی آرزو میکنم دوست خوبم) باید با صداقت بگم که تا قبل از بدنیا اومدن پرنیای نازم برای نوشتن ارزوهام چندین دفتر هم کافی نبود وآرزوهام تا بی نهایت ادامه داشت ولی از روزی که فرشتم رو تو آغوش گرفتم وحس خوب مادر شدن رو تجربه کردم تنها آرزوم سلامتی وعاقبت بخیری دخترم وتمام بچه ها بوده وفکر میکنم تو این بازی تمام مادرها یه آرزوی مشترک داشته باشن.. ...
26 فروردين 1392

روزهای عید دیدنی..

دختر قشنگم: اولین روز عید طبق معمول همیشه رفتیم خونه مامانی جون ومثل همیشه بهمون خیلی خوش گذشت امیدوارم همه پدر مادرها همیشه سلامت باشن.. این هم هفت سین مامان گلم که سال پیش براش درست کردم آخه مامانی خیلی به هفت سین علاقه داره ومن هم براش هر سال یه هفت سین درجه یک درست میکنم عسلم تو راه خوابش برده... تا روز چهارم جایی نرفتیم ومیزبان مهمونهای گلمون بودیم وروز بعد نوبت عید دینی ما رسید دید وبازدید زیاد بود که فقط عکست با دختر عمه های گلت وهفت سین عمه جون هارو برات میزارم تا یادگاری برات از عید امسال بمونه درضمن تمام هفت سینهای توعکسها رو خودم درست کردم خونه عمه جون که رسید...
9 فروردين 1392

پست نوروزی92...

دختر قشنگم : با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد، برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت  سالی که باهم خندیدیم چه روزهایی که باهم گریستیم ولی من خوشحالم که باز هم با تازه شدن بهار میتونم قشنگترین گل دنیا رو کنارم داشته باشم دختر همیشه بهارم رو...   برای عید نوروز 92 که اولین سالی هست که وبلاگ برات درست کردیم پدر جون سنگ تموم گذاشت وکلی اذیتش کردی تا یه جمله کوچولو برای تبریک سال نو به دوستامون بگی تا شاید با باز شدن وبت وشنیدن تبریک سال نو از زبون فرشته کوچولوی ما یه خنده رو لباشون از ما عیدی بگیرن عزیز دل مادر: امیدواریم عید با بوسه هاش ، بهار...
29 اسفند 1391

هدیه نوروزی...

این کارت تبریک هدیه نوروزی مامان مهربون سویل واراز هستش.. از دوست خوبم یه دنیا ممنونم واین هدیه برام خیلی ارزشمنده از همین جا از طرف پرنیا هم ازتون تشکر میکنم وروی ماهتون رو میبوسم وتوسال جدید براتون بهترینها روآرزومندم ♥ ...
29 اسفند 1391

سبزه مادر بزرگ...

دختر قشنگم ♥  امسال مثل سالهای پیش مامانی برای همه سبزه سبز کرد وتوهم سهم خودت رو از سبزه های مامانی آوردی با دیدنش کلی لذت میبری وهمش دوست داری به سبزت که نمیدونم چرا همش میگی(سنبل)آب بدی تا مثل خودت تازه وشاداب بمونه... آرزویم این است:  نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد . . . نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز . . . و به اندازه هر روز تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را می خواهد . . . و به لبخند تو از خویش رها می گردد . . . و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد ♥ ...
26 اسفند 1391

وفای دختر...

ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺻﺒﺢ ﻋﺮﻭﺳﯽ ، ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻨﺪ. ﺍﺑﺘﺪﺍ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺴﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ.ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧ ﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ. ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ. ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ. ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﮔﻔﺖ: ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻮﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻢ. ﺷﻮﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ، ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﺸﺎﻥ ﮔﺸﻮﺩ.ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ. ﺳﺎﻟﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺩ. ﭘﻨﺠﻤﯿﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪ ، ﭘﺪﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪ ﻭ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﻣﻔﺼﻠﯽ ﺩﺍﺩ. ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺘﻌﺠﺒﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﻋﻠﺖ ﺍﯾ...
14 اسفند 1391