♥پرنیا✿◕ ‿ ◕✿♥پرنیا✿◕ ‿ ◕✿، تا این لحظه: 17 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

پــــرنیــــا هدیه خوب خدا✿◕ ‿ ◕✿

روزهایی که گذشت...

دختر قشنگم.. روزهای اسفند هم کم کم داره تموم میشه وما هم بعد از چند روز استراحت برگشتیم خونه وباز هم یک عالمه کار در انتظار منه کم کم دارم خونه تکونی رو شروع میکنم وامسال قصد دارم دیگه به مامان جون زحمت ندم وخودم تنهایی همه کارهام رو انجام بدم از این چند روز برات مینویسم : همه چیز مثل همیشه خوب بود وما هم طبق معمول همه روز رو به خرید گذروندیم من که هر سال خرید عید رو چند ماه قبل انجام میدم چون ویترین مغازه ها برای عید به نظرم جالب نیست باز هم دم عید کلی خرید دارم البته لباسهای اصلی رو خریدم برات ولی امان از دست دل مامان که به خاطر تو گل دختر تمام صفرهای کارتش یکی یکی افتاد ولی مبارکت باشه عسلم هیچ چیزی برای من لذت بخش تر از صو...
8 اسفند 1391

قالب جدید مامان بوفی..

دختر قشنگم این یه خونه تکونی حسابی برای وبلاگت به حساب میاد "من وپدر جون که خیلی خوشمون اومد امیدوارم بعدها توهم از اینهمه وقت وسلیقه ای که مامان وبابا برات میزارن لذت ببری. آخه جریان داره یه چند وقتی هست که دوست خوبمون مادام بوفی قالب طراحی میکنه البته ما قبلا این کار رو برای وبلاگت کرده بودیم ولی قالب های بچه هارو دیدم دلم قالب نو خواست ونشستیم با پدرجون قالبی رو که میبینی طراحی کردیم وکلی قربون هم بابت اینهمه سلیقمون رفتیم "البته از انتخاب همسر میتونی به سلیقمون ایمان بیاری گلم. الان که دارم برات این پست رو میزارم ساعت١:١٦دقیقه هستش وپدر جون پنچر شده ولی من تازه شارژم آخه خیلی بابت وبت خوشحالم خوشگل شده. این چند روز هم مثل ...
3 اسفند 1391

کودکی بابا و مامان و خاطرات ده 60

کودکی بابا و مامان و خاطرات مدرسه   سلام گلم... امروز می خوام برات بگم که مامان و بابا چه جوری با سواد شدند... می خوام برات بگم که ما با باز کردن کتاب فارسی می آموختیم که همیشه با نام خدا که بهترین سرآغازاست آغاز کنیم:   می خوام برات بگم که ما با کوکب خانم که زنی پاکیزه وباسلیقه بود پاکیزگی را آموختیم: با خانواده ی آقای هاشمی به سفر رفتیم: با دهقان فداکار ایثار و از خود گذشتگی را یاد گرفتیم: با کبری تصمیم گرفتیم از وسایلمون خوب مراقبت کنیم: با لاک پشت و پرنده تصمیم گرفتیم بی جا سخن نگوییم: باشعر دو کاج کمک به دیگران را یاد گرفتیم: با داستان روباه وزاغ ه...
29 بهمن 1391

یه دعوت دوستانه به یه مسابقه ..

من هم مثل بقیه وبلاگها از طرف دوست خوبم لیلا جون (عمه هیراد)به این مسابقه دعوت شدم..   . .  این وبلاگ باعث میشه که بیشتر به روزهایی که باعسلم میگذرونم دقت کنم ولحظه هایی رو که ممکن همون موقع لذت ببرم واگه این وبلاگ نبود به باد خاطره ها سپرده میشد این دفترچه خاطرات بهم این فرصت رو میده که لحظه های شیرین کودکی دخترم وجوانی خودم رو ثبت وبرای روزهای آینده نگه دارم تا بعدها از دیدن وخوندنش هر دومون لذت ببریم. . . در کنارش لذت میبرم از وجود دوستانی که با وجود اینکه هیچ وقت ندیدمشون ولی خیلی دوسشون دارم وامیدوارم یه روز  دور هم جمع بشیم..  دوستاییی که به مسابقه دعوت میکنم!! (...
19 بهمن 1391

تغییر شغل مامان...

دختر قشنگم یه هفته ای هست که خونمون خیلی کسل کننده شده هممون به شدت سرما خوردیم وبا تمام ملاحظاتی که انجام میدیم نمیدونم چرا خوب نمیشیم .اوایل هفته که حال من خیلی بد بود ولی برای اینکه بتونم بیشتر از شما وپدر جون مراقبت کنم به داروها برای بهبودی بسنده کردم در کل مامی این هفته از خانه داری به پرستاری تغییر شغل داده البته نا گفته نمونه که تزریقات به عهده پدر جونه .قربونت برم که هر وقت می خوام آمپول بزنم دستم رو میگیری ومیگی نفهم عمیق بکش(نفس عمیق بکش). قیافه هامونو که نگو وحشتناک شده تا جایی که میگی مامان فکر کنم زیاد اذیتتون کردم دارید پیر میشید .تاریخ تولدت هم که معلوم شد برای اینکه برنامه هامون جور دربیاد باید 25 روز زودت...
6 بهمن 1391