روزهایی که گذشت...
دختر قشنگم.. روزهای اسفند هم کم کم داره تموم میشه وما هم بعد از چند روز استراحت برگشتیم خونه وباز هم یک عالمه کار در انتظار منه کم کم دارم خونه تکونی رو شروع میکنم وامسال قصد دارم دیگه به مامان جون زحمت ندم وخودم تنهایی همه کارهام رو انجام بدم از این چند روز برات مینویسم : همه چیز مثل همیشه خوب بود وما هم طبق معمول همه روز رو به خرید گذروندیم من که هر سال خرید عید رو چند ماه قبل انجام میدم چون ویترین مغازه ها برای عید به نظرم جالب نیست باز هم دم عید کلی خرید دارم البته لباسهای اصلی رو خریدم برات ولی امان از دست دل مامان که به خاطر تو گل دختر تمام صفرهای کارتش یکی یکی افتاد ولی مبارکت باشه عسلم هیچ چیزی برای من لذت بخش تر از صو...







