♥پرنیا✿◕ ‿ ◕✿♥پرنیا✿◕ ‿ ◕✿، تا این لحظه: 17 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

پــــرنیــــا هدیه خوب خدا✿◕ ‿ ◕✿

عروسک انگشتی..

  دختر گلم دیروزمشغول یکی از کارهای روزمره که سرکشی به کمدها وکشوها برای پیدا کردن وسایل جدید برای بازی بود ی که به کشف جالبی رسید ی که موجب خنده وشادی خانواده گردید.(چه ادبی شد ) بله کشف شما عروسک انگشتی بود که اوایل سال از نمک ابرود پدرجون هنر دوستمون خریده بود وما فراموش کرده بودیم که شما کشفش کردی وخیلی هم از این کشف راضی بودی بعد که من دستم کردم وباهات حرف زدم خیلی خوشت اومد وکلی کیف کردی وخندیدی   عکسها کاملا گویا هستش پس... بدون شرح...       واژه ی دوستت دارم برای شکوه قلب مهربونت چقدر بی رنگه وقتی تو سرچشمه ی تمام خوبی ها م هستی . . .   ...
12 دی 1391

یه آموزش کوچیک..

این یه توضیح کوچیک درمورد نوع بافت ژاکت لونه زنبوری هستش اگه کامل نبود ببخشید من هم اولین بار بود میبافتم ودر کل زیاد بافت بلد نیستم .برای دوست خوبم مامان انیس جون امیدوارم تونسته باشم کمکی بکنم برای این مدل بافت به دورنگ کاموا نیاز داریم تامدل خودش روبهتر نشون بده. برای شروع ٣ تا ٤سانت کش بافت میبافیم وبرای جادکمه ٥تا٦ دونه جودونه میبافیم ویک رنگ دیگه کاموارو وصل کرده وبااون شروع به بافت ساده میکنیم با این تفاوت که بعد شش دانه بافت دو دانه را نمیبافیم ودر میل دیگر می اندازیم ودوباره بافت را ادامه میدهیم این کار را تا شش رج ادامه میدهیم وبعد شش رج همه را جو دونه میباافیم با کاموایی که کش بافت را بافته بودیم{همه یعنی ان دانه هایی ...
6 دی 1391

مامان بافنده شد...

دختر قشنگم از اون جایی که مامان دوست داره از هر هنری یه خورده بلد باشه ایندفعه رفته سراغ بافتنی واز سه هفته پیش داشت برات این بلوز وشلوار رو میبافت تا شب یلدا بهت هدیه بده ولی اماده نشد ودو روز بعد بهت داد مهم نیست دخترم اصل نیت مامان بوده تا شما رو خوشحال کنه البته خودم از پوشیدنت بیشتر ذوق کردم این شعر روهم وقتی میپوشی برات میخونم وکلی ذوق میکنی عسلم.. تپلویم  تپلو "صورتم مثل هلو       قدوبالام کوتاهه "چشم وابروم سیاهه مامان خوبی دارم                  میشینه توی خونه" میبافه دونه دون میپو...
3 دی 1391

یلدا مبارک

    سی ام آذره و یک شب زیبا یه شب بلند به اسم شب یلدا شب شب نشینی و شادی و خنده شبی که واسه ی همه خیلی بلنده همه ی اهل خونه خوشحال و خندون آجیل و شیرینی و میوه فراوون شب قصه گفتن و یاد قدیما قصه ی لحاف کهنه ی ننه سرما شب یلدا که سحر شد،فصل پاییز میره جای پاییز رو زمستون می گیره ننه سرما باز دوباره برمی گرده کوله بارش رو پر از سوغاتی کرده ...
27 آذر 1391

یه خاطره...

دختر قشنگم امروز ٢٦ اذر "دوروزه برف شهررو سفید پوش کرده وتو رو خوشحال امروز مثل روزای دیگه رفتم سر کامپیوتر تا یه سری به دوستامون بزنم که دیدم مامان باران جون یه پست گذاشته که من رو برد به اون قدیم که شما یکساله بودی.اون موقع ها خیلی به پستونک وابسته بودی تا جایی که پدر جون هفته ای چندتا تو رنگهای مختلف برات میخرید تو هم خیلی خوشحال میشدی .تو خونه همش دستت بود ومیبردی تو کشوها وزیر مبل ها قایم میکردی وقتی بهت میگفتم پرنیا می میت کو میرفتی از جاهایی که قایم کرده بودی میاوردی ومیدادی بشورم تا بذاری دهنت .تا اونجایی که پنج ماه بعد ازتولد یکسالگیت رفتیم شمال وتو پستونکات رو یکی یکی گم کردی وچون خیلی وابسته بودی ما مجبور شدیم کلی بگردیم واز دار...
26 آذر 1391

این چند روز ما..

دختر قشنگم "پاییز داره تموم میشه ولی فقط برگای زردش که هر روز حیاط رو پر میکنه حس میشه"هواخیلی الوده شده ویه بارون پاییزی میتونه یکم حالشو بهتر بکنه.این کثیفی هوا تنها جنبه مثبتش تعطیلی مدرسه ها وجمع شدن ما دور هم خونه مامانی بود.از سه شنبه شب برات مینویسم گل دخترم:با اومدن عمه فرزانه و یاسمن دیگه سر از پا نمیشناختی و نمیتونستی یک لحظه هم برای بازی با یاسمن صبرکنی.فردا اون روز دایی حسین شما که پسر خاله بنده میشه اومده بودن واکسن چهار ماهگی سروش رو بزنن وچون مرکز بهداشت به ما نزدیک بود یه سر هم به مازدن واونهم یه اتفاق خوشایند برای تو بود"شب هم با اومدن عمه خدیجه جمعمون کامل شد وتو هم که عاشق شلوغی ومهمونی هستی تا تونستی با پسر عموها وپسر ع...
26 آذر 1391

اولین برف زمستونی..

هووووورا اولین برف زمستونی به خونمون رسید.. صبح که از خواب بیدار شدیم دیدیم داره برف میاد واز اون موقع پرنیا سراز پا نمی شناخت تا موقعی که بره برف بازی "از اون اصرار واز من انکار تا بالاخره اون برنده شد ورفتیم اولین برف بازی زمستونی.. بفرمایییییییید برف.... ...
25 آذر 1391