♥پرنیا✿◕ ‿ ◕✿♥پرنیا✿◕ ‿ ◕✿، تا این لحظه: 17 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

پــــرنیــــا هدیه خوب خدا✿◕ ‿ ◕✿

هنرهای گل دخملی✿

بالاخره کلاسهای تابستونی شما گل دخملی با هزارتا ماجراهای جور واجور تموم شد.. از شروع کلاسها برات بگم که یک ماه اول عااااااااالی بود مثل یه دختر خانم کامل  وعاقل بعد از خوردن صبحانه با کلی ذوق وشوق میرفتی کلاس واصلا هم بهونه من  رو نمیگرفتی با مربی ها وبچه ها هم رابطه خوبی داشتی.سر کلاس هم که عالی بودی  هم تو سفال وهم تو نقاشی که از قبل هم استعدادش رو داشتی "ولی همین طور نموند.. ماه دوم که یه اتفاق تو کانون افتاد که برات می نویسم ولی حتما یادت می مونه چون  خیلی براتون ناراحت کننده بود وتا مدتها تو فکرش بودی"ولی من اصولا دوست ندارم  رفتارهای خودم وتو رو گردن اتفاقات پیرامونمون بندازم نرفتنت...
3 شهريور 1392

عکسنامه ی هفته ای که گذشت..

سلام به روی ماه دختر گلم ودوستای خوبم.. هفته ای که گذشت خدا رو شکر هفته ی خیلی خوبی بود از فردای عید فطر مینویسم که رفتیم نامزدی یکی از اقوام وبعد هم طبق روال معمول که ماهی یک بار خونه مامان جون میریم وچند روزی زنونه حسابی خوش میگذرونیم رفتیم که حسابی به تو گل دخترم خوش گذشت.. اول از همه تا رسیدیم رفتی تا عیدی که مامانی بهت قول داده بود رو ازش بگیری که یه باربی جدید با نوزادش ولباس هاش بود که خیلی دوست داشتی ومامانی عیدی برات گرفت.. بعد هم نوبت بابایی رسید که بهت قول داده بود شما رو ببره باغ وحش که خیلی دوست داری  که مثل همیشه به قولش عمل کرد وشما رو برد.. اینجا داری اماده میشی بریم که عینک من وخودت ر...
26 مرداد 1392

تموم شدن مهمونی...عیدتون مبارک♥

دختر قشنگم: این رمضان هم مثل همه رمضانهای عمرم گذشت "همیشه وقتی مهمونی ها تموم میشه،  حس غریبی دارم چه برسه به این دفعه که مهمونی خدا داره تموم میشه . . . ولی به جرات میتونم بگم که هرسال که میگذره میتونم خیلی بهتر درک کنم وبه قدرت خدا  بیشتر پی ببرم واین هم نتیجه وجود نازنینته.. وقتی  یه فرشته کوچولو از صبح تا شب کنارته وبا دوتا بال کوچولوش دورت میچرخه چطور میتونی روزی هزاربار سرت رو رو به آسمون بالا نگیری از خالقش تشکر نکنی؟ وقتی همین فرشته هرروز لبای کوچولوش رو رو صورتت میزاره ویه بوسه از طرف خدا رو گونه هات میزاره مگه کلامی جز شکر خدا میتونه رو زبونم بیاد؟  میدونی دخترم"ما خد...
18 مرداد 1392

گلم 55ماهه شد..

  من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش ! با شكوفائي خورشيد و ، گل افشاني لبخند تو، آراستمش !   تار و پودش را از خوبي و مهر، خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام : (( دوستت دارم )) را من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !     به بزرگي آنچه ناديدنيست دوستت دارم عزيزترينم ٥٥ماهگیت مبارك ♥ ...
10 مرداد 1392

اولین هنرنمایی های عسلم..

این روزها برام خیلی لذت بخش تره "هردومون از اون روزمرگیهامون خارج شدیم .شما رو که دیگه نگو عاشق کلاست شدی وخدارو شکر خیلی خوب "خانم ومنطقی برخورد میکنی..برای اینکه مستقل بشید اصلا اجازه نمیدن ما داخل کلاس بشیم وباید از جلوی در از هم جدا شیم وبر خلاف تصورم تو خیلی هم از این بابت خوشحالی وخیلی خوب به همه سفارشاتی که میکنم گوش میدی وهر روز که از کلاس برمیگردی منتظر جلسه بعدی هستی.. بقیه رو در کنار عکسها بهت توضیح میدم که با چه زحمتی انداختم آخه اصلا شرایط خوبی برای عکس انداختن نبود ولی خوب انداختم دیگه.......... اول از همه از وسایلت شروع میکنم که دوتا کیف جدا گانه درست کردیم یکی برای سفال واون یکی برای نقاشی صبح ها دوتا کیف میگیری دست...
13 تير 1392

لبخند بزن"برای بودنم بهش نیاز دارم♥

دختر قشنگم: دوست ندارم تو اینجا که خاطرات قشنگتو برات ثبت میکنم خاطره ای دلت رو برنجونه ولی این رو باید بدونی هر چند ناراحت کننده ولی همیشه کنار خوشیها نا خوشیها هم وجود داره... امروز بعد از ظهر مثل همه ی روزها مشغول روزمرگیهامون بودیم که خبر فوت شوهر خالم رو دادن وهممون رو به شدت دگر گون کرد آخه خیلی نا گهانی بود هنوز هم که چند ساعتی گذشته باورم نمیشه تک تک روزهایی که تو بچگی باهاش گذروندم مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد میشه...یاد پسر خالم که شما بهش میگی دایی علی که میوفتم نمیدونم فردا باید چه جوری تو چشماش نگاه کنم بیچاره پسر خالم ای کاش یه خواهریا برادری داشت که تو این روزها ی سخت یکم درداشون رو مرحم میزاشتن دلم خیلی گرفته عسل مام...
6 تير 1392

52ماهگی عسلم..

گل قشنگم ... ١٨خرداد با هم رفتیم مرکز بهداشت برای قدو وزن برای اینکه پروندت نیمه فعال نباشه وبرای واکسن مدرسه راحت تر باشیم چون قدووزن سالانتو پیش دکتر خودت میبرم پروندت نیمه فعال بود .. به هر حال رفتیم وشما تو سن ٥٢ماهگی ١٧کیلو وزن و٥/١١٦قدت بود که گفت از قد نسبت به همسن هاش خیلی خوبه ووزنش هم معمولی هستش ولی من از وقتی به دنیا اومدی همیشه با وزنت مشکل داشتم وهمیشه تو استرس اضافه کردن وزنت بودم که همه دکترها گفتن تو سنش خوبه ونرماله ولی من دوست دارم یکم تپل تر بشی البته خودت به شدت مخالفی هر روز میری جلوی آینه واز من می پرسی که چاق شدی؟ومیگی مامان اگه چاق شدم بگو شام نخورم از بس من تو نخ لاغر کردن بودم دخترم از الان به فکر اند...
20 خرداد 1392

اولین قدمهات با اسکیت..

عسل مامان چند روزی بود که دوست داشتی اسکیت بازی کنی ولی چون لوازم ایمنی بازی رو نداشتی نمیزاشتم تا دیشب که با پدر جون رفتیم وبرات کلاه ولوازم دیگه رو گرفتیم تا دخملی با ایمنی کامل بره اسکیت سواری کلاس هم نزدیک ما فقط پارک بانوانه که ساعتش خیلی بد وقتیه ٢تا٤ بدترین ساعت ظهر که شما خواب تشریف داری وخیلی هم گرمه فعلا با هم کار میکنیم تا بریم خونه مامان جون اونجا چند جلسه خصوصی می فرستمت البته مامان ودایی مهدی یه اسکیت سوار حرفه ای هستن ومامان خودش یه پا مربیه سعی میکنم تجربیاتم رو درست در اختیارت بزارم حالا بریم سراغ عکسهای امروز من وگل دخترم مواد لازم برای یه اسکیت سواری بی خطر.... ١:یه پای کوچولو همراه با جوراب ...
12 خرداد 1392

یه بازی دیگه...

انگاری مرسوم شده هر چند وقت یک بار یه بازی بین وبلاگها راه بیوفته ومن هم به معرفت دوستان جزو دعوت شده های این بازی های مرسوم شدم دست مامی طهورای گلم درد نکنه که مارو به این بازی دعوت کرد چون از دوران نوجوانی که بین دوستام دفتر عقاید خیلی رواج داشت عاشق پر کردن وجواب دادن به اون سوالها بودم وهنوز هم از خوندن اون دفترها ونوشته های همکلاسیهام هم لذت میبرم وهم یه بغض شیرین راه گلوم رو می گیره ومثل یه فیلم قشنگ از جلوی چشمام تمام خاطرات اون روزها میگذره چقدر ساده آدم با یه اتفاق کوچیک می تونه انقدر به عقب برگرده .این بازی برای من پر شد از خاطره های شیرین نوجوانی امیدوارم فردا روزی که دختر گلم این پست رو می خونه اون هم روزهاش پر باشه از شادی...
11 خرداد 1392