پــــرنیــــا هدیه خوب خدا✿◕ ‿ ◕✿

پــــرنیــــا هدیه خوب خدا✿◕ ‿ ◕✿

♥کودکانه و دوست داشتنی♥

 

"تو"کنارم باشی

من آنقدر میخندم که مبادا خنده از یادت برود..

"تو"کنارم باشی

من انقدر به چشمانت خیره میشوم که مبادا چشمان دیگری نگاهت را از من بدزدد..

"تو"کنارم باشی

من عمیق تر نفس میکشم که تمام عطرت سهم من باشد!

"تو"کنارم باشی

حال من خوب است.....خیلی خوب....

 

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ 
 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادگاری مامان وبابا"برای بهترین دختر دنیا

نوشته شده در جمعه 10 بهمن 1393ساعت 19:40 توسط ♥بابایی و مامانی♥

نه بهار با هیچ اردیبهشتی"نه تابستون با هیچ شهریوری ونه زمستون با هیچ اسفندی به مذاق خیابونها انقدر خوش نمیاد.

پــــــاییز مهری داره که به دل هر خیابونی میشینه.محبت

 

یه نیم ساعتی میشه که از آخرین پنجشنبه شهریور94 میگذره وتابستون داره کم کم راهی میشه وجاش رو به پاییز دوست داشتنی میده.

تابستونی که با سرعت برق وباد گذشت ومن تو دفتر خاطراتت هیچ چیزی برات ننوشتم یا شایدم انقدر درگیر روزمرگیهای تابستون بودیم که چیز زیادی برای گفتن نبود وهرچی که هست روبا دوره کردن چند تا فایل عکس تو کامپیوتر راحت میتونی مرورش کنی...

ولی کم کم داره فصل دوست داشتنی من میرسه فصلی که عاشقشم وبا اومدنش حالم عجیب خوب میشه وحسابی شاعر میشم ودوست دارم بنویسم.وچه بهونه ای قشنگتر از تو برای نوشتن...

گل دختر دوست داشتنی مامان از این پاییز فصل جدیدی تو زندگیت برات باز میشه وتو هم برای رسیدن این فصل حسابی بیقراری واز خط زدن روزها تو تقویم وشمردن روز شمار شروع مدرسه ها من رو هم به هیجان میندازی وبیصبرانه منتظرم که پرنسس کوچولوم رو با یونیفورم تو صف کنار بچه ها ببینم مثل همیشه دوباره ودوباره با تو تکرار تمام لحظه های قشنگ کودکیم ویه مامان احساساتی که حتی فکر اون روز هم اشک به چشماش میاره..محبت

برمیگردم تو فصل دوست داشتنی با کلی دلنوشته های مادرانه برای دختر نازو معصوم خودم..بوس

 

آخرین جمعه شهریوری همه به شادی وپاییز پیش رو پراز خبرهای خوش

 

نوشته شده در جمعه 27 شهريور 1394ساعت 0:41 توسط ♥بابایی و مامانی♥ |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یه عصر شنبه دلپذیر بهاری  که دخترک ما حسابی هوس سمبوسه کرده و مامان هم که سرآشپز مخصوص دخملیه داره با دقت هرچه تمام براش سمبوسه هارو میپیچه وسرخ میکنه با هم مشغول حرف زدن هستن که دخملیمون دیگه شکمش طاقت نمیاره یه سمبوسه برمیداره وبا کلی سس کچاب مشغول خوردنشه "گوشی مامان زنگ میخوره واون با دستهای روغنی گوشی رو جواب میده "پشت خط صدای خانمی رو میشنوه که میگه از رادیو 7زنگ میزنه "مامان تو اون چند دقیقه داره دنبال صدا بین دوستاش میگرده تا ببینه کیه که داره نمک میریزه ومیخواد اونو سر کار بزاره که خانم از پشت خط متن اس ام اسی رو که مامان برای برنامه فرستاده رو میخونه ومیخواد تا با پرنیا مصاحبه ای پشت تلفن داشته باشه تا اگه مناسب بود دعوتش کنه برای برنامه .

همون لحظه بود که مامان با هیجان همراه با کلی خوشحالی به پرنیا که دهنش پر از سمبوسه شده ولپاش قرمز از سس کچاپه این خبر و میده "اون هم از خوشحالی خیلی زود سمبوسه ها رو قورت میده وبا لبخندی کاملا شیطنت آمیز گوشی رو از مامان میگیره و انقدر مسلط وریلکس صحبت میکنه که مامان یه چیزی تو این مایه ها میشهتعجب

خلاصه که دخملی ما به آرزوش  که رفتن به برنامه رادیو 7بود رسیده بود وبرای رسیدن 5خرداد وروز مصاحبه روز شماری میکرد.

روز 4خرداد بود که از پیش دبستانی تماس گرفتن که جشن پایان دوره فردا 5خرداده وپرنیا با گریه وزاری وقلبی که تپشش از روی پیرهنش معلوم بود اومد پیش مامان وخیلی جدی گفت که جشن شرکت نمیکنه ورفتن به رادیو 7رو به هرچیزی ترجیح میده"خلاصه که برگ روزگار جوری ورق خورد که هم به جشن رسید وهم به مصاحبه "البته ناگفته نمونه که کل جشن تمام تمرکزش به این بود که زودتر بریم تا یه وقت دیر به مصاحبه نرسن.

ساعت12/5از کرج راه افتادن وچون طرح زوج وفرد بود ماشین رو گذاشتن دم فروشگاه عمو بهرام وآژانس گرفتن راهی شدن استودیو ضبط ...

از شواهد امر پیدا بود که هیجان مامان برای رفتن به استودیو از پرنیا بیشتر بود"آخه مامان عاشق برنامه رایو 7بود وروزهایی که شاید زیاد حال خوشی نداشت با اون برنامه آخر شب خوبی رو میگذروند با انرژی تازه ای برای فردا اون شب رو به اتمام میرسوند.

خلاصه که وارد ساختمون شدن واز همون بدو ورود همگی گرم وصمیمی پذیرای ما وبچه های دیگه ای که هر کدوم تو زبون دست کمی از دخترک ما نداشتن بودن ومحیط هم انقدر گرم وصمیمی بود که با وجود 1ساعت ونیم تاخیری که تو وقت مصاحبه بود کسی ناراحت نبود یا شاید هم مثل مامان راضی بودن تا این تاخیر طولانی تر هم بشه.خجالت

بچه ها هرکدوم تک به تک با آقای ضابطیان مصاحبه هاشون رو ضبط کردن وبا گرفتن هدیه هاشون  که مثل هرچیزی که به اون تیم برمیگرده خاص و ارامش بخشه هدیشون هم یه بسته پر از فرفره های رنگی بود که باز هم مامان لذت بیشتری از دخترک برد.اون روز مامان و بابا وپرنیا با یه عالمه خاطره خوب اونجارو ترک کردن وتو راه برگشت مامان تو دلش چقدر از داشتن دخترک خوشحال بود.دخترکی که حتی آرزوهای اون هم باعث برآورده شدن آرزوهای مادر میشد.

 

خوشحالم از اینکه هنوز آدم هایی وجو دارن که انقدر حال خوب بقیه براشون مهمه"برای حال واحوال خوب مردم انقدر تلاش میکنن"خدایا ممنون که هنوز مهربونی رو میشه پر رنگ پر نگ حسش کرد.

 

 

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند

چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تو(ممنون که هستی دخترم)بوس

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پـــــــــــــ ن1:ممنونم از آقای ضابطیان عزیز وتمام گروهشون که انقدر مهربون ودوست داشتنی هستن وباعث شدن یه خاطره خوب از یه عصر زیبای بهاری در کنارشون داشته باشیم وبا لذت دوچندان بیصبرانه منتظر شروع شب نشینی با رادیو7 باشیممحبت

پـــــــــــ ن2:روز پخش برنامه پرنیا از طریق وبلاگ به دوستان اطلاع داده میشه.

پــــــــــ ن 3:در حال و هوای رادیو 7 بودیم که این پست به صورت داستان نوشته شدخندونک.

 

پرنیاتا این لحظه 6 سال و 3 ماه سن دارد ✿◕ ‿ ◕✿ .

نوشته شده در شنبه 9 خرداد 1394ساعت 22:56 توسط ♥بابایی و مامانی♥ |

 

دوره پیش دبستانیت که رسیدنش برای ما وهمچنین خودت آرزویی بود به چشم بر هم زدنی به پایان رسید ...

همیشه روز آخر مدرسه دلم میگرفت وکلی  از اینکه از دوستام جدا میشدم بغض داشتم واشک امونم نمیداد "ولی انگار با گذشت اینهمه سال مامان هنوز این عادت رو ترک نکرده بود وچند روز قبل از جشن وهمچنین روز جشن بغض تو گلوش همراهش بود با این تفاوت که الان دیگه مثل اون سال ها جرات جاری کردنشون رو نداشت "ولی دختر کوچولوی احساساتی مامان  روز قبلش کلی برای مادر اشک ریخت و سیل اشک های مادر رو هم روونه کرد .

گاهی بعضی اشک ها تو بغل بعضی آدم ها عجیب میچسبه"اشک اون روز هم تو بغل دختر کوچولوم که حالا انقدر بزرگ شده بود که احساساتش رو با مادرش تقسیم میکرد دلم رو عجیب سبک وقرص کرد "دلم گرم شد به دختری که دیگه حسابی رفیق تنهاییهام شده...

مثل همیشه روز جشن ستاره ای بودی برای خودت عزیزم  "با دوستات گفتی وخندیدی وباز هم از کش مکش های بچه گانه دور نبودی وحسابی روز آخری از خجالت همدیگه در اومدید ولی در کل روز خوبی بود بعد از اومدن عمو موسیقی حسابی با دوستات رقصیدی ودر آخر تقدیر نامه هاتون رو از دست مدیر  مرکز گرفتید وجشن اون روز با تمام خاطراتش تموم شد.

 

جشن پایان دوره پیش دبستانی5/3/93(پیش دبستانی گلهای زنبق)

 

 

در آخر ثبت تصویری خاطره آخرین اردوی پیش دبستانیت...

 

 

 

 

 

 

سیب لبخند لباتون سرخ باشه الهی...

نوشته شده در شنبه 9 خرداد 1394ساعت 22:48 توسط ♥بابایی و مامانی♥ |

امسال اعیادی که تو این دوماه بهار داشتیم به لطف عمو بهرام  کاملا متفاوت از سالهای قبل گذشت واز اونجایی که نتونستم پست جشنی که به مناسبت تولد حضرت علی برگزار شد رو به موقع بزارم الان با جشن اعیاد شعبانیه باهم تو یه پست میزارم  گلکمبوس

 

پرنیا خانم روی سن قبل از شروع شدن مراسم..

 

عمو بهرام وامیرحسین..

 

 

اونشب کلی مراسم اجرا شد که ما فقط خوندن مجتبی کبیری رو دریابیدیمخندونک

 

عمو رضا در حال پذیرایی از مهمون ها..

 

 

گلکم تو جشن..

آتیش بازی های اونشب عالی بود...

 

واما جشن اعیاد شعبانیه  که عالی بود کلی کیف کردیم"مجری اونشب آقای شهریاری بود وخواننده هم  رحیم شهریاری بود که به زور خودمون  رو صندلی نگه داشتیم خندونک

 

انقدر درحال حرکات موزون بودیم عکس ها تار شدخجالت

عکس یادگاری با مهمون های بازیگر اونشب ...

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 به لبخنـــــــدتان اجازه دهید
تا دنیــــایتان را تغییر دهد
ولی به دنیــــایتان اجازه ندهید
که لبخنــــــــدتان را تغییر دهد…

لبتون پر خندهآرام

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده در شنبه 9 خرداد 1394ساعت 22:09 توسط ♥بابایی و مامانی♥ |

ماه کوچولوی من  این روز ها حسابی خانمی شده برای خودش  که من رو حسابی شگفت زده و صد البته سرشار از شادی میکنه..

چرا اسم این برگ از خاطراتت رو گذاشتم زود گذرروزها برای اینکه واقعا روزها به سرعت درحال گذر کردن هستن واصلا هم نمیشه تو این روزهای بلند بهار ساعته بیکاری داشت واین واقعا جای تعجب داره سوالمن هم بعد از مدت ها تونستم بیام وبرات کلی خاطره انباشته شده ای که تو این چند ماه به یادگار مونده رو ثبت کنم تا تو این گذر سریع روزها حداقل از مرورشون حسابی حال وهوایی تازه کنیم ودلمون  رو به خاطرات شیرینمون خوش...

 

حالا برات از اواخر فروردین مینویسم وهمراه با عکس برات توضیح میدم ناناز خانممبغل

 

اولین نشونه از خانم شدنت افتادن اولین دندون شیریت بود که البته با دراومدن دندون دائم وسماجت اون افتاد وگرنه اصلا خیال افتادن نداشتچشمک

 

 

وکیکی که که به مناسبت افتادن دندون دخملی شیطون با همدیگه پختیم وجای همه خالی خیلی خوشمزه شده بودخوشمزه

 

 

روز پدر وتنها عکس از اون روز ..

 

البته اون روز عمو بهرام یه جشن مفصل برپا کرده بود که تو یه پست برات عکس هاش رو میزارم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اردیبهشت ماه "یه بعد از ظهر جمعه عالی"همراه با آش رشته تو یه هوای دلپذیر بهاری با خانواده عمه رفتیم پارک وحسابی خوش گذشت...

 

ودر آخر روز معلم  که نانازم داره برای معلمش گل میخرهمحبت

 

 

 

قلب منی فرشته کوچولوی منبوس

 

قلب

 

 

پـــــــــــ ن:از دوستای قدیمی وبلاگ خیلی وقته بی خبرم فضا دیگه فضای قدیمی نیست دلم برای همتون حسابی تنگ شده  هیچکس دیگه مثل قدیم مطلب نمیزاره از جمله خودم"به همگی سر میزنم واون هایی که رمز دار هستن هم امیدوارم هر جا هستن شادو سلامت باشنمحبت

 

نوشته شده در يکشنبه 30 فروردين 1394ساعت 20:28 توسط ♥بابایی و مامانی♥ |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 23 فروردين 1394ساعت 20:55 توسط ♥بابایی و مامانی♥ |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

سال نو مبارک دوستای مهربونم♥


نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردين 1394ساعت 14:30 توسط ♥بابایی و مامانی♥ |

آتش روشن کردم وعهدکردم تا خاموش شدنش دعایت کنم

میدانم به آنچه میخواهی میرسی چرا که من هربار یک هیزم اضافه میکنم!

چهارشنبه سوریت مبارکبوس

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

اولین چهارشنبه سوری تو خونه جدیدمون به روایت تصویر...

 

بوس

 

niniweblog.com

نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردين 1394ساعت 14:29 توسط ♥بابایی و مامانی♥ |

امسال کنار جشن مرسومی که همیشه تو خونمون برای نوروز میگیریم دختری یه جشن متفاوت تو پیش دبستانی داشت که کنار دوستاش ومربیهاش کلی بهش خوش گذشت واولین جشن نوروز رو تو سال اولین سال تحصیلیش تجربه کرد...

جشن خیلی شاد وزیبا برگزار شد هرکدوم از بچه ها سین هفت سینی که به اسمشون خورده بود رو اجرا کردن ودر کنارش همگی شعر خوش امد گویی به بهار رو خوندن وبه امید بهاری زیبا وپراز خاطرات شیرین با گروه تاتر ننه سرما وخاله بهار" حاجی فیروز رو صدا زدن وکنار اونها رقص وپایکوبی  کردن وروزی متفاوت برای عسلی وهمچنین من بود که مرور خاطرات کودکیم همراه گل همیشه بهارم تازه میشد.

 

امیدوارم روزهای باقیمونده از سال93 برای همه پر باشه از شادی وسلامتیمحبت

 

جشن اون روز به روایت تصویر دوربین مامان که صدالبته فیلمی جذاب و دیدنی از اون روز تهیه شده که تماشایی تر از عکس هاسآرام

قرتی مامان داره اماده میشه زیبا

 

 

وسنجد شیرین مادر کنار هفت سینبغل

 

 

عروسک مامان با خاله بهارو عمو نوروز که البته شورو حال بچه ها نشد که بشه یه عکس حرفه ای ولی خالی از لطف نیست بودنش تو خاطراتتآرام

 

 

نا گفته نمونه که اون روز بعد از خوردن میوه وشیرینی وگرفتن هدیه هاتون که یه گوسفند زیبا که تو هفت سینتون نمادش هست همگی رفتید حیاط و آتیش بازی و ادامه رقص وپایکوبی به مناسبت چهارشنبه سوری و خوردن شکلات های رنگی "که حسابی دیدنی بود ذوق پریدنتون از روی آتیشبوس

 

 

این هم یه دخملی آتیش پاره که حسابی بوی آتیش گرفتهچشمک

 

.

.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ودر آخر اینکه پدر جونی که شما داری  همیشه تو فکر اینه که آرزویی تو دل دخملیش نمونه ویه روز که ما خونه نبودیم من رو تو عمل انجام شده قرار داد وارزوی دیرینه پری جونم که داشتن یه خرگوش برفی بود رو برآورده کرد وبرق رو به چشمای عسلیمون آورد'ولی از شما چه پنهون الان که اومده خونمون ویه جورایی همخونمون شده خیلی دوسش دارم  چشمک

این هم پرنیا و پونی برفی (اسمی که عسلی براش گذاشته)در  کنار هممحبت

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

لباتون سرخ ودلتون سبز باشه الهی...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

نوشته شده در شنبه 23 اسفند 1393ساعت 13:51 توسط ♥بابایی و مامانی♥ |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در چهارشنبه 20 اسفند 1393ساعت 20:08 توسط ♥بابایی و مامانی♥ |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 27 صفحه بعد